ناگهان چقدر زود دیر میشود

اجتماعی

Boundlessness in Bloom Art Print

 

دلم به وسعت یک دنیا میشد 

اگر 

تو قدم میگذاشتی ....

اکنون به کوچکی یک زندان است 

بی 

قدم های تو ....

نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور 1393ساعت 22:49 توسط س م ی|

کوچه های محبت سالهاست 

از حضور 

ما خالیست ....

گلهای یاس و نرگس را چه کردی ؟؟؟؟

عطر یاس را چه کردی ؟  

عشق نرگس را چه کردی ؟؟؟

گلها دیگر مرا نمیشناسند ....................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 12:48 توسط س م ی|

 

Another Story Kunstdruk op gespannen doek

خیالم درد میگیرد وقتی در خواب میایی ...

و روحم در کشاکش غم و درد می شکند .....

ضربان قلبم مرا با مرگ آشنا میکند 

میدانی 

بعضی آدمها فقط خط فاصله بین دو واژه هستند مثل تو 

واژه   آرزو ------- حسرت 

بعضی آدمها خیالشان نیز آزار دارد روحم سالهاست درد میکند .......

و خیالم دیگر جمع نیست !خیالم تفریق شده ....

منهای تمام آمدن های کوتاه 

بهاران عمر من تمام شد و من در پاییز نشسته ام ......

چقدر از این موسیقی غم انگیز ذهن بیزارم 

 چقدر دلم پروانگی میخواهد ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 19:56 توسط س م ی|

عشق همانند طلاست ، همانند زر است اگر سالها خاک و غبار روی آن نشیند با یک حرکت دست خاکش به کنار میرود و می درخشد همانند درخشندگی طلای ناب ، عشق ناب حس ناب بی همانندیست که در عالم معنا می توان یافت ، اماافسوس  هر کس ارزش این درخشندگی را نمیداند گاه آدمیان همانند چهارپایان عشق را نمی شناسند گردنبند طلا نمیخواهند ! باید بر گردن آنان همانند اسبان اصطبل های قجر،طوقی از فلزی بی ارزش انداخت ، فلزی بی ارزش با مهرهای رنگ و وارنگ .......... هر چقدر مهره هارنگی تر باشند ارزش طوق کمتر است !!!! دنیای آدمیان هم بدینگونه است ........... و اینجاست که باید گفت خر چه داند طعم زعفران را !!!!!! 

نوشته شده در پنجشنبه دوم مرداد 1393ساعت 13:20 توسط س م ی|

چقدر خالصانه درونم با خویشتن می جنگد

گاهی روجم عقب نشینی میکند وجسمم پیروز میگردد

 

و تمام واژه ها کوچ میکنند از سلولهای قلبم !!!

قلب !!! چه واژه عمیق کوتاه سرسام آوری ....

اما روحم گاه از نیمه راه باز میگردد !!! 

چمدانش را بر زمین میگزارد و بر تمامی واژه هایی که از عشق تبلور یافتند سلام میگوید 

در دستانش گلهای آبی آورده 

به همان رنگی که آبی دریا را برای او میخواستم 

یک دسته گل های دوستی برای من از خویشتن !!!!

Aquamarine Floral Giclee Print

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 23:19 توسط س م ی|

فکر میکنم بجز پاکتهای شیر ، پنیر ، ماست ، دوغ ، و......... که تاریخ مصرف ثبت میشود !

باید روی خیلی چیزها تاریخ مصرف میزدند 

مثل عشق ، محبت ، همدلی ، .................

یا روی کتابها ، روی پیشانی آدمها ، روی دل آدمها باید تاریخ مصرف ذکر میشد !!!

یا حتی روی این وبلاگ !

بیشتر وبلاگها تاریخ مصرفشان گذشته ،  حتی عادت به آدمها هم تاریخ مصرف دارد !

فکر میکنم تاریخ مصرف من و وبلاگم تمام شده !

همیشه فکر میکردم احساس آدمها تاریخ مصرف ندارد ...

ولی دارد !!!! 

من تمام شدم ! 

وبلاگم هم !

چمدانم را بسته ام  و  در مسیر باد ایستاده ام 

یادم رفته که سالها پیش هم باد مرا با خود برد 

ما همگان بر باد رفته ایم !!!! 

شاید هم از یاد رفته .....

شاید هم ، مانند شیر پاکتی تاریخ گذشته ....



 kiansoh


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 18:0 توسط س م ی|

تمشک گرفتگی صدا را برطرف می کند

هیچگاه تمشک دوست نمیداشتم 

اما شکل زیبایی داشت ....

طعمش را دوست نمیداشتم 

اما رنگ زیبایی داشت ....

خنده دار این بود   که :

تمشک هم مرا دوست نمیداشت !

دانه هایش با دندانهایم ستیز میکردند !! 

و خارهایش ، سر انگشتانم را زخمی میکرد و گاه دلم را ...

و تو ؟

شاید از تبار تمشک بودی !!!!....................................


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 22:16 توسط س م ی|

قلبم را با قلبت میزان می‌کنم


آخرین کتابی که در چند روز اخیر  خوندم کتاب قلبم را با قلبت میزان میکنم از پرویز شاپور هستش

 نمیدونستم پرویز شاپور همسر فروغ فرخزاد بوده بعد خوندن کتاب متوجه شدم   ،    نوشته هاش خیلی عمیق و

 قابل تفکر ولی .............. چقدر دنیاش با دنیای فروغ فرخزاد فرق میکرد  شاید بخاطر همین نتونستن تا آخر با

 هم دوام بیارن و از هم جدا شدن فروغ یک زن بااحساسات بی انتها و پرویز شاپور مردی با نگاه منتقد و گاهی تمسخر

 امیز ..... گاهی دوتا آدم خوب یا خیلی خوب نمیتونن در کنار هم باشن شاید هر دوتا تنهایی خوب باشن ولی در کنارهم نه .....

دیروز این جمله رو به دوستم گفتم که از همسرش تازگی جدا شده بود بعد این حرفم کلی گریه کرد و گفت آره اون خیلی

 خوب بود ولی نه برای من ..... و دختر 5 ساله اش با دقت به ما نگاه میکرد تو این دنیا ، که رنگ و وارنگه میلیونها آدم

 وجود داره که شاید ننصفشون خوب باشن ولی خوب کنار هم قرار نگرفتن پس به نظر من اگر زنی یا مردی از

 همسرش جدا شده باشه دلیل بر  بدی هیچکدوم نیست فقط مهره های شطرنج زندگی ،درست انتخاب نشده

 ولی .....

اون بچه ها یی که از این طلاق ها به مادر یا پدر میرسن چه گناهی دارن ؟؟؟؟ 


پس میزان کردن قلب با قلب کسی کار بسیار راحتیه در اول کار ، ولی نگه داشتن این میزان تا اخر زندگی

  کار  بسیار سختیه ..... متاسفانه 

نمونه هایی از نوشته های پرویز شاپور :


هیچ جنایت‌کاری به اندازه قلبم با خون سروکار ندارد.

چون گلوله طاقت دوری تفنگ را نیاورد از میان برگشت.

برای گربه تحقیرآمیز است که با مرگ موش خودکشی کند.

بعد از مرگ همه شاد هستند، چون روی قبرها می‌نویسند شادروان.

برخی از محصلین با آسانسور به کلاس بالاتر می‌روند.

به محض اینکه چشمم به عزرائیل افتاد خودم را به مردن زدم.

آرزو می‌کنم برخی افراد همیشه مشغول خوردن باشند تا فرصت حرف زدن را پیدا نکنند.

قبل از اینکه قرص خواب‌آور بخورم ساعتم را از مچم باز می‌کنم که نخوابد

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:18 توسط س م ی|

شطرنج

  زندگی من شبیه به صفحه شطرنج بود 

من فقط یک سرباز بودم و 

تو شاه ، تو وزیر ، تو فیل ، تو اسب ....

تو کیش شدی و من مات و 

بازی تمام شد  .

به همین سادگی ///

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 18:34 توسط س م ی|

بافت تاریخی رشت ، صاحب

بخدا اگر پایش میافتاد تمام خبابانهایت را آذین می بستم ...

شهری که رنگ باران بود آفتابش بی معناست !

گویی مجموعه ای از  خاطراتی که رنگ باران داشت آفتاب عالم تاب را احاطه کرده ....

گویی زنجیری نامریی به دور گردنم ، نفسهایم را به شماره می اندازد 

غم غریبی که نامهفوم بود و شیرین !

گویی پاییز فرصت دوباره ای بود برای  دلتنگی .....

و نگاهی که در قطرات باران اشکهایش را پنهان میکرد 

و این ذهن تا دوردستها پرواز میکرد 

دوردستهایی دور، مانند پیچک می پیچید به ابعاد ثانیه هایی که گذشت

بی تو  گذشت ....

شهر جوان شد اما 

من دیگر جوان نیستم .......

آنچنان شتابزده روزها رفتند که انگاری برای رسیدن به قطاری بی بعد ، هراسانند 

روزهای شتابزده عمر ما و...

میگویند قفس پرنده را عاشق پرواز میکند !

پرنده ها هم در هوای بارانی پیدایشان نیست !

اما من تمام خیابانهایت را قدم زنان زیر باران ، عاشقانه طی کردم  ...

روحم اکنون خیس خیس است دور از چشم آفتاب عالم تاب !!!

 با تمام خاطرات تلخ و شیرینت هنوز دوستت دارم ..........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 18:41 توسط س م ی|


آخرين مطالب
» وسعت ....
» کوچه ها .....
» درد خیال
» خر چه داند ......
» گل های دوستی
» تاریخ مصرف !!!!
» تمشک ....
» قلبم را با قلبت میزان میکنم .....
» کیش و مات
» رشت

 Design By : Pichak