ناگهان چقدر زود دیر میشود ..............
اجتماعی
حتی اگر تمام روزنه ها را باز میگذاشتی اگر نمیخواستی نمیامدم ! شکستن نیاز نبود ................................................. بیزاری از من ، نقش برجسته بوم نقاشیت بود من میدانستم مرا ببخش که هنوز هستم ! حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی پیش از اینکه باخبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود آی ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر میشود ......................................... گشت و گذاری در نمایشگاه کتاب بیست و پنجمین نمایشگاه کتاب که از 13 تا 23 اردیبهشت برگزار شد سالن های شلوغ پر از مردم ،مردمی گاه بی فرهنگ درجستجوی یافتن فرهنگ ! آدمهای شبیه هم با صف های طولانی این خواستن های فرهنگی یا به ظاهر یا به باطن حس زیبایی بود و در این ازدحام فرهنگی بسیار اموختم رعایت حجابم را !!! گیسوان سپید پیرزنی 44 ساله دیدن داشت !!!! شکر خدا در این دنیای گاه مشبک بسیار رعایت کردیم بودنهایمان را ...................... ازدحام بیش از حد مردم و گم شدن در غرفه ها ، پیدا نکردن غرفه های دوستان در هم برهمی افکار، گرما ی آزار دهنده فضا ،نیافتن کتاب دوستان ( آقای عباسعلی اسکتی ) گم شدن در راهروهای شبستان ! رعایت نکردن موازین اخلاقی توسط برادران بی فرهنگ !!! سرو انواع غذاهای فست فود درنمایشگاه کتاب که پر بود از کتابهای ضد سرطان !!! بوی تند عرق ، عشق دخترکان و پسرکان که میعاد گاهشان نمایشگاه بود و دلشان در عالمی دیگر !!! خنده کودکان عاشق رنگ و نفاشی و بازیهای کودکان سرودهای کودکانه در غرفه ها و فریاد یک سره بلندگو برای آزمون ژرف اندیشان که گوشهایم را به طرز محسوسی آزار میداد و درآخر رسیدن به غرفه کتابهای رسول یونان شاعر معاصر،حضور اودر بین مردم، امضاها،سوال ها، کتابها و همهمه های مردم وسوال بی ربط یک دانشجو که آیا رسول یونان عاشق بوده که چنین اشعاری نوشته !!!!!!! چرا بعضی ها دور از جان اینقدر خرند !؟؟؟؟ مگر میشود شراب را نچشیده طعمش را نوشت !! ؟؟ کسی که مینویسد : فقط تاریکی میداند که ماه چقدرروشن است فقط خاک میداند دست های آب چقدر مهربان معنی دقیق نان را فقط گرسنه میداند و فقط من میدانم که تو چقدر زیبایی یا من خاکستر شدم اما تو تنها سیگاری را دیدی که خاموش ماند .... (از کتاب چه کسی مرا عاشق کرد ؟ رسول یونان ) به قول دوستان پ ن پ رسول یونان فارغ بوده که این شعرهارا از سر شوخی برای پر کردن اوقات فراغت نوشته ! !! و سراخر بغض من برای عدم حضور کتابم در نمایشگاه کتابهمه و همه دستاوردهای این گشت و گذار بود و من با کوله باری از کتاب که بهترین هدیه برای سلولهای ذهنم میباشد زیر وبم های یک سال دیگر را طی خواهم کرد بدون هیچ آزاری ، شاید سال دیگر کتاب منهم در بین آنها باشد : من و گلدان های شمعدانی و ترنم باران روبروی درختان زیتون ! روی تپه ای که زمین را با آسمان آَشتی داده ! ببین من برایت یک سبد زیتون سبز آوردم و حسی که از دیروز و دیروزها در سبد جا مانده ! ببین تو فرسنگها دوری .......... طعم زیتون شاید معلق شده در خواب های شیرینت ! و من شاید دور شدم از روزهای سرگردانی ببین دانه های زیتون هنوز سبزند سبز سبز و طعم تلخی آن شیرین است مثل آن روزها ... بیا از این سبد یک زیتون بردار ............. پاهای مرا به این سرزمین دوخته اند ....................... ببین من کجا ایستاده ام! می ترسم باز با من قهر کرده باشد یا با دنیا !!!! مگر میشود ترنم بهاری را به تصویر نکشید مگر میشود طراوت صبح را ندید مگر میشود حس دگرگونی را انکار کرد چرا قلمم کوتاهی میکند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گاه دلگیری قفلی سنگین بر دلها میزند دلگیری از آدمها میشود رها شد از کلام های سنگین نگاه های سنگین گناهای سنگین فقط با طنین یک چکاوک یا یک سار میتوان شاد بود ،خندید و بودن را حس کرد زمین سرشار از صداست سر شار از مستی و لبریز از بودن ها حس میکنم قفل قلمم به یمن قدوم اردیبهشت شکست! اردیبهشت همانند بهشت است اگر به شیراز بروید :) به نام حق دوستان عزیز با عرض معذرت یادم رفت بنویسم این نوشته از مقدمه سایت سهراب سپهری برداشته شده دوست داشتم تو خوب بودی دوست داشتم من خوب بودم دوست داشتم همه خوب بودند !!! دوست داشتم کسی گلهای باغچه ر ا لگد مال نمی کرد کاش شیشه پنجره همسایه ر ا نمی شکستی کاش هیچ چیز نمی شکست کاش فعل شکستن توهم بود کاش او توهم بود ............................... تکرار میشوی تکرار میشود بوی علف های تازه زیر باران کنجکاوی مجهولی است حس رسیدن یک ماهی قرمز به جلبکهای ته حوض حس حسادتم را به فراز میبرد جوانه های سبز یک عشق وهم است برای کسی تکرار میشوی مثل بهار مثل بودن مثل اقاقیا مثل زنبق مثل نرگس مثل زاویه یک دل از ترس زمستان مثل خواب دم صبح مثل نوای اذان در گوش مومن تکرار میشوی تکرار میشود ................. اما تو حادثه تو تکرار شدنی نیست دیگر تکرار نمیشوی بهار تکرار میشود تکرار زیبایی است ............ تجربه نور از واپسین لحظات یک حس ، بسیار زیباست و تمام پنجره های رنگی که از اولین لبخند خبر میدهند و از ادامه یک هشیاری اکنون اقاقیا در راه است بار سفر دارد با یک دنیا نور با یک دنیا لبخند و عطر اقاقیا بی نظیر است و دنیا زیباست دنیا پنجره ای دارد رو به نور رو به عشق رو به خوشبختی .... دنیا پنجره ای دارد رو به رنگهای رنگین کمان پنجره را باز کن بهار آمد .......................... دوستان عزیزم پیشاپیش فرا رسیدن سال نو را تبریک گفته سال خوب و پر از نیکبختی از خداوند منان خواهانم عید شما مبارک آدمیست دیگر یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور.....! زنده یاد حسین پناهی راست میگوید امروز دوست میداشتم یک جارو داشتم با یک خاک انداز خیلی چیزهایم را خانه تکانی میکردم و می ریختم دور گاهی سلطل آشغال بهترین درمان است !!!!! و جارو ! باید گاهی افکار را جارو کرد ،خانه تکانی کرد ، دور ریخت گاهی خانه تکانی دل هم لازم است اگر بشود مثل پرده دل را شست !!آویزانش کرد !!خشک شود نو شود!! و گاهی مغز را باید تکاند ! باید مثل فرش با شامپو من شست باید غم ها را مثل فرش دستبافت تکاند فرش ابریشم را بتکانی گل هایش برجسته تر نمایان میشود !!! گاهی باید یک جارو و یک خاک انداز برای تکاندن بعضی از عناصر اول شخص مفرد همیشه در دسترس باشد همیشه .................................. حسین پناهی راست میگوید آدمیست دیگر ..........
دستهایش یخ زده سرد است اشکهایش آرام می ریزد کسی نیست دستهایش را در دست بگیرد آنقدر کوچک است که نمیداند فقر چیست شانه هایش می لرزد کنار خیابان باید گل بفروشد و نمیداند راز گل سرخ چیست ؟ نمیداند تمام گلهای سرخ شرمنده اند از رویش نمیداند گلهای سرخ دیگر نمیخواهند پیام آور عشق باشند دستهایش می لرزد کسی گل نمی خرد چرا کسی گل نمی خرد ؟؟؟ دیگر کسی گل سرخ هم نمی خرد ! دل ها یخ بسته عشق هم یخ بسته ! دستهایش می لرزد و شانه هایش هم هنوز خیلی کوچک است .................................
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم از او بگويم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بيدلي را ، ساختن خانه اي در دل.
و اين دل بينهايت، چه جاي كوچكي بود براي دل بيتابش.
او رفت و من نشناختمش . در تمام ميخكهاي سر هر ديوار، آواز غريبش را شنيدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهاي گاه و بيگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سايه هاي افتاده به كلامش، به دنبال جاي پاي خدا باشم.
اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم . چقدر هم تنها ... ![]()

![]()
| Design By : Pichak |

