X
تبلیغات
ناگهان چقدر زود دیر میشود

ناگهان چقدر زود دیر میشود

اجتماعی

فکر میکنم بجز پاکتهای شیر ، پنیر ، ماست ، دوغ ، و......... که تاریخ مصرف ثبت میشود !

باید روی خیلی چیزها تاریخ مصرف میزدند 

مثل عشق ، محبت ، همدلی ، .................

یا روی کتابها ، روی پیشانی آدمها ، روی دل آدمها باید تاریخ مصرف ذکر میشد !!!

یا حتی روی این وبلاگ !

بیشتر وبلاگها تاریخ مصرفشان گذشته ،  حتی عادت به آدمها هم تاریخ مصرف دارد !

فکر میکنم تاریخ مصرف من و وبلاگم تمام شده !

همیشه فکر میکردم احساس آدمها تاریخ مصرف ندارد ...

ولی دارد !!!! 

من تمام شدم ! 

وبلاگم هم !

چمدانم را بسته ام  و  در مسیر باد ایستاده ام 

یادم رفته که سالها پیش هم باد مرا با خود برد 

ما همگان بر باد رفته ایم !!!! 

شاید هم از یاد رفته .....

شاید هم ، مانند شیر پاکتی تاریخ گذشته ....



 kiansoh


نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 18:0 توسط س م ی|

تمشک گرفتگی صدا را برطرف می کند

هیچگاه تمشک دوست نمیداشتم 

اما شکل زیبایی داشت ....

طعمش را دوست نمیداشتم 

اما رنگ زیبایی داشت ....

خنده دار این بود   که :

تمشک هم مرا دوست نمیداشت !

دانه هایش با دندانهایم ستیز میکردند !! 

و خارهایش ، سر انگشتانم را زخمی میکرد و گاه دلم را ...

و تو ؟

شاید از تبار تمشک بودی !!!!....................................


نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 22:16 توسط س م ی|

قلبم را با قلبت میزان می‌کنم


آخرین کتابی که در چند روز اخیر  خوندم کتاب قلبم را با قلبت میزان میکنم از پرویز شاپور هستش

 نمیدونستم پرویز شاپور همسر فروغ فرخزاد بوده بعد خوندن کتاب متوجه شدم   ،    نوشته هاش خیلی عمیق و

 قابل تفکر ولی .............. چقدر دنیاش با دنیای فروغ فرخزاد فرق میکرد  شاید بخاطر همین نتونستن تا آخر با

 هم دوام بیارن و از هم جدا شدن فروغ یک زن بااحساسات بی انتها و پرویز شاپور مردی با نگاه منتقد و گاهی تمسخر

 امیز ..... گاهی دوتا آدم خوب یا خیلی خوب نمیتونن در کنار هم باشن شاید هر دوتا تنهایی خوب باشن ولی در کنارهم نه .....

دیروز این جمله رو به دوستم گفتم که از همسرش تازگی جدا شده بود بعد این حرفم کلی گریه کرد و گفت آره اون خیلی

 خوب بود ولی نه برای من ..... و دختر 5 ساله اش با دقت به ما نگاه میکرد تو این دنیا ، که رنگ و وارنگه میلیونها آدم

 وجود داره که شاید ننصفشون خوب باشن ولی خوب کنار هم قرار نگرفتن پس به نظر من اگر زنی یا مردی از

 همسرش جدا شده باشه دلیل بر  بدی هیچکدوم نیست فقط مهره های شطرنج زندگی ،درست انتخاب نشده

 ولی .....

اون بچه ها یی که از این طلاق ها به مادر یا پدر میرسن چه گناهی دارن ؟؟؟؟ 


پس میزان کردن قلب با قلب کسی کار بسیار راحتیه در اول کار ، ولی نگه داشتن این میزان تا اخر زندگی

  کار  بسیار سختیه ..... متاسفانه 

نمونه هایی از نوشته های پرویز شاپور :


هیچ جنایت‌کاری به اندازه قلبم با خون سروکار ندارد.

چون گلوله طاقت دوری تفنگ را نیاورد از میان برگشت.

برای گربه تحقیرآمیز است که با مرگ موش خودکشی کند.

بعد از مرگ همه شاد هستند، چون روی قبرها می‌نویسند شادروان.

برخی از محصلین با آسانسور به کلاس بالاتر می‌روند.

به محض اینکه چشمم به عزرائیل افتاد خودم را به مردن زدم.

آرزو می‌کنم برخی افراد همیشه مشغول خوردن باشند تا فرصت حرف زدن را پیدا نکنند.

قبل از اینکه قرص خواب‌آور بخورم ساعتم را از مچم باز می‌کنم که نخوابد

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 19:18 توسط س م ی|

شطرنج

  زندگی من شبیه به صفحه شطرنج بود 

من فقط یک سرباز بودم و 

تو شاه ، تو وزیر ، تو فیل ، تو اسب ....

تو کیش شدی و من مات و 

بازی تمام شد  .

به همین سادگی ///

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1392ساعت 18:34 توسط س م ی|

بافت تاریخی رشت ، صاحب

بخدا اگر پایش میافتاد تمام خبابانهایت را آذین می بستم ...

شهری که رنگ باران بود آفتابش بی معناست !

گویی مجموعه ای از  خاطراتی که رنگ باران داشت آفتاب عالم تاب را احاطه کرده ....

گویی زنجیری نامریی به دور گردنم ، نفسهایم را به شماره می اندازد 

غم غریبی که نامهفوم بود و شیرین !

گویی پاییز فرصت دوباره ای بود برای  دلتنگی .....

و نگاهی که در قطرات باران اشکهایش را پنهان میکرد 

و این ذهن تا دوردستها پرواز میکرد 

دوردستهایی دور، مانند پیچک می پیچید به ابعاد ثانیه هایی که گذشت

بی تو  گذشت ....

شهر جوان شد اما 

من دیگر جوان نیستم .......

آنچنان شتابزده روزها رفتند که انگاری برای رسیدن به قطاری بی بعد ، هراسانند 

روزهای شتابزده عمر ما و...

میگویند قفس پرنده را عاشق پرواز میکند !

پرنده ها هم در هوای بارانی پیدایشان نیست !

اما من تمام خیابانهایت را قدم زنان زیر باران ، عاشقانه طی کردم  ...

روحم اکنون خیس خیس است دور از چشم آفتاب عالم تاب !!!

 با تمام خاطرات تلخ و شیرینت هنوز دوستت دارم ..........

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392ساعت 18:41 توسط س م ی|

اگر دنیا زیگ زاگ نداشت ! 

اگر همه آدمها روی خط راست آرام در جریان بودند ...

اگر زیگ زاگ دل آدمها رنگارنگ نبود 

اگر نوارقلب آدمها زیگ زاگ نداشت 

اگر نوار مغز آدمها زیگ زاگ نداشت 

اگر آدمها روی خطهای  زیگ زاگ زندگی ،  راه نمیرفتند

اگر در قعر به اوج نمی اندیشیدند 

اگر در اوج ، قعر را به یاد میاوردند 

زندگی معنایی داشت  ؟؟؟ 

نداشت   ..................

خوشبختی یعنی  زیگ زاگ های زندگی را گذشتن .....

،

نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1392ساعت 17:12 توسط س م ی|

انگشت سبابه ام را میکشم روی تار و پود خاطرات 

طعم انار میدهد 

(ترش است و شیرین نامش انار است !!

صد دانه یاقوت دسته به دسته )

سرود کودکانه  ای نوازش میدهد احساس پاییزیم را 

در تار و پودخاطراتی دور ،  دانه  ی انار میخندد 

فراموش نشد ، هیچگاه ...

انار را میگویم !

طعم خوبی دارد 

عطر خوبی دارد 

رنگ خوبی دارد 

خاطراتم را شیرین میکند ....

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 19:52 توسط س م ی|

جنگ ایران و عراق

کاش بودی و

می خندیدیم یا می گریستیم به حال مردمانی که آسان از جنگ  سخن می گویند 

چه آسان واژه جنگ را بر زبان میهمان می کنند و میگذرند 

آنان نمیدانند که جنگ ، ما را برد 

سالهاست دیگر ما نیستیم 

تو روی این خاک و من در خویشتن 

سالهاست هیچکداممان نیستیم 

 آنان نمیدانند ...

که صفحات تقویم بیهوده ورق می خورند  

 و  ...

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1392ساعت 22:43 توسط س م ی|

 

گاهی دلت میخواهد بی محابا سخن بگویی ، یا فریاد کنی یا ناله های احساس را آرام روی یک کتیبه با خط 

میخی ! حکاکی کنی تا اندکی آرام شوی

 آمدن های رنگی ، مانند بادبادک های رنگی کودک دل مرا شاد میکند آمدن ها !

چقدر حیرت آور است که پنجره دلتنگی را برای همیشه بسته نگه داری و از تمام ذرات خدا راضی باشی ...

چقدر بهت انگیز است که دستهایت را نشانه بگیری به سوی آسمانی که آفتابش تنت را میسوزاند

و بارانش روحت را جلا می بخشد...

چقدر رقت انگیز است که آشنا باشی با یک خاک و دلت حسرت غریبان را در غربت داشته باشد

چقدر گاهی حقیر میشوم در مقابل احساساتی که کنده کاری میشوند روی شیارهای مغزم !!!!

و چقدر نفرت انگیز است دیدن آدمهایی که در خویشتن گم میشوند ...

وقتی به زمان خیره میشوم چین و چروکهای پیشانی و تارهای سپید مو هایم سلطه گر میشوند

احساسم را له میکنند

 میگویند حس آدمها ربطی به سن تقویمی آنها ندارد ...

من هنوز  در امتداد پاییز ، در یک خیابان موازی اشکهایم را پنهان میکنم ...

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت 12:7 توسط س م ی|

تابستانها ، آن ظهر های داغ که پرنده ها هم نمی خوابیدند !

آن عصرهای وهم آلود 

که عطش زمین ، سربی بود 

و تمام ذرات بودن من غرق میشد در نبودن  نقطه های متصل یک حس ...

گذشت 

چقدر زود گذشت ...

اما خوب شد که گذشت !

از گرمای تابستان بیزار بودم همیشه 

و همیشه در انتظار پاییز ...

چقدر خوب است 

امروز نسیمی ، آرام به گونه ام سیلی زد ! 

و گفت :

پاییز نزدیک است ...... 

 

و من در پاییز دوباره شکوفا خواهم شد 


شاید ...

فراموش کرده ام که من هدیه تابستانم به این دنیا !!!!!!! 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 19:31 توسط س م ی|


آخرين مطالب
» تاریخ مصرف !!!!
» تمشک ....
» قلبم را با قلبت میزان میکنم .....
» کیش و مات
» رشت
» زیگ زاگ !
» من و دانه های انار ....
» جنگ ایران و عراق ....
» یک خیابان موازی و پاییز .........
» تابستان !

 Design By : Pichak